![]() |
![]() |
|
|
میخوام از این به بعد روزمرگی هام را با جزییات بیشتر توی دفتر خاطراتم بنویسم مثل همون موقع که 10 سالم بود و اولین دفتر خاطراتم را خریدم.
البته اگر عکسهای آتلیه ام خوب شده باشه یک پست عکس بعد از عید میذارم. اما دیگه نمی خوام اینجا بنویسم البته شاید توی وبلاگم بنویسم اما ثبت موقتشون می کنم و دیگه پست هام را عمومی نمی کنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط elastigirl |
|
|
آن دو روز رئیس منو و آقای امور مالی را تا 7 نگه داشت.
یک متن تبریک عید داشتیم که خودش نوشته بود به ما داده بود که برای بقیه بفرستیم. شنبه یک کلمه و یک حرف را حذف رد و منو مجبور کرد کل آن پیام ها را ببرم خونه و لاک بگیرم. دیروزم از ساعت 8:30 تا 4:30 فقط داشتم تموم آن تبریک ها را فکس می کردم. بعد از تموم شدن فکس ها رفتم پیش رئیس که باهاش در مورد یک موضوعی که خودش قبلا گفته بود مصاحبه کنم برای سایت که خدا را شکر خودش فهمید که موضوعش چقدر لوس بوده و گفت اونو ولش کن بیا این پیام تبریک را که میگمو بنویس و بذار توی سایت. یعنی تا این پیام تبریک را بگه منو کشت از بس که چند بار کامل از اول تا آخرش را براش خوندم و هر بار کلی حذف و اضافه داشتیم و باید دوباره از اول می خوندم براش. آخرش هم دو تا موضوع داد که بنویسم و خلاصه تا 7 همه اینا طول کشید. ولی کلا آن چهار روزی که بدون همکار بودم تجربه جدیدی برام بود و اندکی تجربه کسب کردم. *** امروزم که یک عدد سوگل چسب داشتیم که دو ساعتی پیشم بود اولش که مامانم بود خوب بود و دو تایی حواسمون بهش بود اما وقتی مامانم رفت چون خوابش می آمد حسابی چسب شده بود و کافی بود یک دقیقه خدای ناکرده می ذاشتمش زمین شروع می کرد گریه کردن. یک ساعت آخر مجبور بودم بغلش کنم و راه برم تا آرام باشه. بعد از اینکه مامانش اینا آمدند رفتم آرایشگاه و موهام را که خیلی بلند شده بود را تا روی شانه هام کوتاه کردم و دوباره چتری دار شدم. وای کلی برای چتریهام ذوق کردم البته چون بلنده توی صورتم نمیاد اما از این مدل کجی هاست. بعدشم با مامانم رفتیم تجریش. وقتی رسیدیم کلی پشیمون شدیم که چرا رفتیم از بس شلوغ بود و ترافیک.ولی تونستیم تقریبا آخرین خریدهامون را هم بکنیم. *** هفته دوم فکر کنم تنها کارمندی که میره سرکار توی اداره ما، من باشم. تازه 9 و 10 یکی از خانم های آن اتاقی داره میره مسافرت و بهش به خاطر اینکه همکارش رفته بود مرخصی زایمان، مرخصی نمی دادند منم دلم سوخت گفتم بهشون بگو که آن دو روز من به جاش وایمیسم. اینجوری شد که تونست دو روز مرخصی بگیره. تازه این خانومه رفته بود زیر برگه مرخصی آن آقای همکار شیطون رو هم امضا کرده بود که بره مرخصی و به جاش این خانوم همکار کاراش را انجام میده و حالا که خودش میره من باید جای آن آقای همکار هم وایسم و احتمالا همکار خودم هم میره و من جای خودم و همکار هم هستم. حالا کار خودمون و آن آقای همکار زیاد مهم نیست و میشه گفت بلدم چه کار کنم اما کار خانوم همکار را اصلا بلد نیستم و مسئولیت داره اما قراره از هفته دیگه که میریم سرکار من برم پیشش و یاد بگیرم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 6:1 قبل از ظهر توسط elastigirl |
|
|
از فردا روزهای استرس آور بدون همکار شروع میشه. همکار از امشب رفت ماه عسل و چون یکجورایی دسترسی بهش سخته و فقط با اس ام اس و ایمیل امکان پذیره یکم سخت میشه ارتباطمون. حالا فردا زیاد مهم نیست چون رئیسمون هم نیست اما شنبه و یکشنبه خیلی مهمه مخصوصا اینکه رئیس تاکید کرده در نبود همکار حتما من باید باشم. دو هفته پیش همکار را تا 8 نگه می داشت حالا نمی دونم منم قراره آن دو روز را زیاد بمونم یا اینکه همون 4 برم.
کلی برای خودم شاد بودم که امسال توی عید میرم سرکار و خونه نیستم اما انگار تمام آرزوهام نقش بر آب شد چون از الان همه مرخصی هاشون را گرفتند. اگر به من بود که از روز اول هم حاضر بودم برم سرکار. از این دید و بازدیدهای عید و آن حالت آماده باش از صبح تا شبش که الان مهمان میاد متنفرم. *** تا حالا از نزدیک مسابقه والیبال تماشا نکرده بودم. امروز این اتفاق افتاد. باحال بود. خود بازیکنا الکی جو می دادن و جیغ می کشیدن و داد می زدن ناخودآگاه منم جو گیر می شدم. البته من تا آخرش نموندم اما دو تا گیمشون را دیدم. *** دیروز آن آقای همکاری که براش آلبوم دانلود کرده بودم بهم یکدونه از این ترقه های موشکی داد. چند دقیقه بعد همکار که آمد من یکدونه خودم را بهش دادم و گفتم بیا مال تو من می ترسم روشن کنم و جایی هم نمیرم که بخوام روشنش کنم. چند دقیقه بعد همون آقای همکار یکدونه از آن ترقه ها به همکار هم داد. یکی دو ساعت بعد صدای ترقه از سالن پایین آمد ما فکر کردیم بچه ها هستن اما یک ساعت بعدش معلوم شد کار آقای همکار می باشد. تازه آمد توی اتاق ما همکار را هم تشویق کرد که ترقه اش را روشن کنه همکار هم شیطون سریع رفت پنجره را باز کرد و ترقه را انداخت توی حیاط پشتی. باحالیش به این بود همچین جفتشون عین این بچه شیطون ها که کار بد می کنند قیافه مظلومانه گرفتند که مثلا آنها نبودند. این آقای همکار علاوه بر اینکه خیلی شیطونه گوشهاش هم خیلی تیزه آدم جرات نداره یک حرفی بزنه. امروز من رفتم اتاق کناری پیش یکی از همکار های خانم داشتم بهش بازی گوشیم را نشون می دادم و بازی می کردیم این آقاهه اتاقش آنوره راهروه اما فهمید هی چپ و راست می رفت می آمد می پرسید خانم .... چند چندی؟ همه فهمیدن من دارم بازی می کنم. *** در راستای اجرای فاز تنها خرید کردن و چون فردا 2 تعطیل میشم می خوام برم ه.ا.ی.ل.ن.د پنکک و کرم پودر بخرم. الان دارم سرچ می کنم ببینم چی بگیرم البته می دونم اما رنگش را مطمئن نیستم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط elastigirl |
|
|
آن روز توی خرید تنهاییم فقط تونستم یک تاپ و دو نوع شکلات
بخرم. نه به اولش که برام حتی تنهایی مغازه ها را دیدن هم سخت بود و نه به
آخرش که اینقدر جو گیر شده بودم که نزدیک بود یک روتختی هم بخرم.
بالاخره عروسی داداش مگی هم شد. خیلی خوش گذشت. اینقدر از چهارشنبه همه چی سریع پیش رفت که نفهمیدم چه جوری
این چند روزه گذشت. پنجشنبه برای اولین بار ابروهام را برداشتم به نظر خودم
خیلی تغییر کردم بقیه هم گفتن خوب شدی. جمعه صبح با مگی و مامانش رفتیم
آرایشگاه تا 3 طول کشید البته مامان مگی زودتر از ما حاضر شد و رفت خانه
ما. من و مگی هم رفتیم خانه آنها حاضر شدیم و رفتیم آتلیه ای که داداش اینا
آنجا بودن چند تا عکس گرفتیم. بعد هم بدو بدو رفتیم سالن. قرار بود عقد
ساعت 6 شروع شه اما چون عکاسی شون طول کشید تا 7 منتظر عروس و داماد بودیم
تا آمدن خیلی سریع خطبه عقد را خوندن البته این عقد جنبه تزیینی برای توی
فیلمشون را داشت چون پارسال عقد اصلی شون را انجام داده بودند. هی هم آقاهه
سر عقد می گفت خانوما روسری هاشون را سر کنند آخرش نمی دونم کی بود گفت
خوب شما نگاه نکن. والا انگار مجبور بود نگاه کنه. برای اولین بار توی این عروسی احساس خانم بزرگی کردم آخه دو تا از همکارهامون آمده بودند منم شدید احساس مسئولیت می کردم هی می رفتم بهشون سر می زدم و می نشستم پیششون که تنها نباشند. بعد از تموم شدن سالن من با دختر عمه و پسر عمه مگی توی ماشین مگی اینا بودیم و دنبال عروس می رفتیم. کلی با دختر عمه اش و پسر عمه اش توی ماشین رقصیدیم و خندیدیم. دوست های عروس خیلی شیطون بودند و دسته گل عروس را ازش گرفته بودند و پسر عمه مگی هم سعی می کرد وقتی دو تا ماشین ها به هم نزدیک می شدند ازشون دسته گل را بگیره آنها هم زرنگ نمی دادن. قسمت خطرناک ماجرا هم اینجا بود دوستای عروس تا کمر از ماشین می آمدن بیرون و گل های ماشین عروس را می کندند و پر پر می کردند و می ریختند توی خیابان. آخر شب هم چند تا دی جی داشتند. دی جی هاشون هم آهنگ هاشون باحال بود هم آن ابتکارات رقص نورشون. فکر کنم خودم را آن دفعه چشم زدم که گفتم که دیگه زیاد مثل قبلا ها توی مهمانی ها نمی رقصم از بس که آخر شب آنجا رقصیدم که دیگه هم پام درد گرفته بود و هم اینکه دیگه نمی دونستم چه جوری باید برقصم و قاطی کرده بودم. آخرشم خیلی خسته شده بودم و نمی تونستم وایسم رفتم پیش مامانم اینا نشستم و همون حالت نشسته هم کلی رقصیدم. *** امشب داشتم برای یکی از آقایون همکار که ازم
خواسته بود براش آلبوم های ع.ل.ی ع.ب.د.ال.ما.لک.ی دانلود کنم آلبوم
دانلود می کردم که وسطاش خوابم برد فکر کنم تازه ساعت 9 بود با اینکه
امروزم کار خاصی هم نکرده بودم که خسته باشم. فقط از صبح توی پیام های
تبریکمون را که همکار آماده کرده بود اسامی را تایپ کردم و 30تاشون را
پرینت گرفتم. فک کنم 100 تا یا شایدم یکم بیشترش مونده برای فردا و پس فردا که آماده کنم. حالا چون زود خوابیدم از ساعت 12:30 بیدارم و خوابم نمیبره. الانم نشستم بقیه اش را دارم دانلود می کنم و اینجا را آپ می کنم بعدشم پاشم برم حمام و دوباره بگیرم بخوابم. فردا هم به خاطر چهارشنبه سوری زود تعطیلمون می کنن. کاشکی هر روز چهارشنبه سوری بود. *** مامانم از دیشب هی می گفت بریم آجیل و
شیرینی بخریم. هی منم می گفتم بابا زوده کی آخه الان خرید می کنه. حالا
امشب که رفتیم آنقدر آجیل فروشیش صف بود که مجبور شدیم چند دقیقه معطل شیم
تا بتونیم بریم داخل مغازه. باز شانس آوردیم که شیرینی فروشیش که دقیقا
کنارشه زیاد شلوغ نبود و کمتر معطل شدیم. ولی اصلا باورم نمی شد اینقدر از
الان شلوغ باشه. این شیرینی فروشیه قبلا ها قسمت آجیل و شیرینیش یکی بود و
نزدیک عید خیلی خیلی شلوغ بود به طوریکه تا خیابان هم صف وایمیسادند ولی
الان چند ساله که فضای سوپر مارکت کناریش را گرفتن و آجیل فروشیش کردن. با
اینکه هر دو مغازه ها خیلی بزرگن اما همیشه هر عیدی که میشه یا شب یلدا و
چهارشنبه سوری ها خیلی شلوغ میشن هی باید صف وایسیم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط elastigirl |
|
|
چقدر خوشحالم که امروز دانشگاه نرفتم. هفته دیگه هم احتمالا فقط چهارشنبه اش را برم و دیگه تموم میشهههههه تا بعد از عید. دیروز همکارم بهم زنگ زد و گفت بهتره که امروز نری دانشگاه چون یکی از آن آدم زیر آب زنها ممکنه فردا چیزی بگه. منم که از خدا خواسته که نرم آنجا آمدم اینجا. یک سری خرید دارم که امروز باید بعد از کار برم. برای اولین بار توی عمرم می خوام تنها برم همیشه عادت دارم که با مامانم برم. بقیه هم اینقدر امروز کار دارند که نمیرسن با من بیان. خیلی خیلی سختمه. چه جوری برممممممممممممممممممممم حالا؟؟؟ از امروزم که مهمون های ما برای جمعه که عروسی داداش مگی هست میان و حسابی سرمون شلوغه. من موقعی که خاله ام اینا میان رو خیلی دوست دارم. سوگل خانم هم که از امروز میاد آق نیما هم شاید از فردا بیاد و دیگه خیلی بیشتر خوش میگذره. فقط حیف که من فردا باید بیام سرکار. شنبه رو هم درخواست مرخصی دادم اگر قبول کنند خیلی خوب میشه. وایییییییییییییییی دو روز پیش بالاخره گوشی گرفتم. بازم تمام شماره هام پاک شده و یکبار دیگه باید آن شماره هایی را دارم رو توی این گوشی جدیده وارد کنم. از همه باحالترش اینکه این گوشی جدیده بازی انگری بردز داره. توی هایپر می خواستم بخرم خوب نشد نخریدمش. دیگه سرکار میشینم موقع هایی که کار ندارم بازی می کنم. همکارم هم از یکی از همکارها کارتون پلنگ صورتی گرفته باید چند تاشو بریزم توی کامپیوتر خودمون که هفته دیگه همکارم نیست حوصله ام سر میره بشینم نگاه کنم. PS: نشستم تا 5 بشه ساعت کاریم تموم شه و بتونم برم. با مرخصی روز شنبه ام موافقت شد البته توش نوشته بودم امتحان میان ترم دارم وگرنه مرخصی نمی داد. آخ جون آن روز می تونم حداقل تا 8 بخوابم و یکم استراحت کنم بعدشم برم بانک کارای بانکیم را انجام بدم و بعدشم حاضر شم برم پاتختی. وای که چقدر از پاتختی بدم میاد و برای فامیلامون را که عمرا نمیرم اما برای فامیل های نزدیک و افراد خانواده را که نمی شه نرفت. امروز یک جلسه داشتیم که کلی عکس گرفتم. بعد رئیس جدید به همکار گفته بود که عکسها را بدیم ببینه. خیلی دوست دارم بدونم نظرش چیه؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط elastigirl |
|
|
دیروز رئیس قدیمی رفت و رئیس جدید آمد.
همه اینقدر ناراحت بودند که موقع خداحافظی از رئیس قدیم گریه می کردند. وقتی رئیس قدیم رفت رئیس جدید تازه ساعت 4 جلسه گذاشت و خودش را معرفی کرد و ما هم یکی یکی اسم خودمون و سمت هامون را گفتیم. من که حرفهاش را یکی در میون گوش می دادم بیشتر حواسم به مقنعه ام بود که عقب نره یک وقت یک تار موهام معلوم بشه. فقط یکبار از بس که حواسم به مقنعه ام بود و کشیده بودم جلو همکارم بهم نگاه کرد و هر هر زدیم زیر خنده که آقای امور مالی از آنور سالن به همکار اشاره کرده بود که نخندین حالا ما بی صدا خندیده بودیم اما جلسه شدید رسمی بود و فضا بسیار سنگین. کلا دیروز خیلی بد بود از صبح که هی دلمون داشت می سوخت برای رئیس قدیم و هی هم هر دقیقه یکی از همکارا می آمد و می گفت ما دیگه نمی مونیم و میریم. بعدشم یکی از خانم های همکارمون که خیلی نمیدونم چیه چپ و راست هی به من گیر می داد. یکبار بهم گفت یک کاری برای سایت انجام بدم و من گفتم باشه چون هنوز کامپیوتر رو روشن نکرده بودم به کار قبلی ام ادامه دادم بعدشم حرصش گرفت و گفت شما آرایشت امروز خیلی زیاده ها. کلی این حرفش بهم برخورد چون اصلا آرایش آنچنان هم نداشتم منم هیچی بهش نگفتم یک ساعت بعدشم رفتم یکم مداد توی چشمم را کمرنگتر کردم اما به بقیه که از صبح منو دیده بودن که گفتم گفتن همون کار هم نباید می کردی اصلا به آن ربطی نداره که بگه. بعدشم گفت میدونی که رفتنی هستی و قراره رئیس جدید بیاد اخبار را شنیدی؟ گفتم بله برای من فرقی نداره من دانشجو ام. زیاد برام مهم نیست که کار کنم یا نه. تا عصری که بره کلا زیر ذره بین بودم یکبارم یک آقایی آمده بود توی اتاقمون داشت حرف میزد من خندم گرفته بود ناخودآگاه به خانومه نگاه کردم دیدم خیلی چپ چپ داره نگام میکنه سریع لبخندم را جمع کردم. کلا ما همیشه با این موضوع مشکل داریم که وقتی یک آقا میاد توی اتاقمون باید خیلی خیلی سنگین رفتار کنیم. یک آقایی هست توی اتاقمون که سنش زیاده و شاید توی هفته دو سه روز میاد سرکار و خیلی بامزه هست. من خیلی ازش خوشم میاد. آن دفعه این آقاهه و برادرش و یه آقای دیگه آمده بودند توی اتاقمون و منتظر یکی دیگه بودند خیلی بانمک بودند و حرفهاشون خیلی بامزه بود هی من و همکار می خندیدیم بعد از چند دقیقه همکار گفت ببین خانم .... چه جوری نگامون می کنه و بهتره نخندیم دیگه. از بس که همین خانم ... اخم کرد بهشون که بیچاره ها جلسه شون را بردن توی یک اتاق دیگه. آخرشم دیشب رفتم یک مقنعه بلندتر و تنگ تر خریدم که هی نپره بره عقب. امروز که رفتم سرکار همکارهای خانم هی گفتن چقدر محجبه شدی. ولی تا عصری دیگه داشتم خفه می شدم. حالا می خوام از فردا این مقنعه جدیده را بذارم آنجا و از خونه تا محل کار و از محل کار تا خونه همون مقنعه قدیمی را سرم کنم و آنجا عوضش کنم. شنیده شده رئیس جدید آدم خوبیه فقط یا ساعت کاریمون زیاد میشه یا اینکه حقوقمون کم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط elastigirl |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
gossip girl ترجمه و زبان انگلیسی short hairs style اسمایل منوی سه شنبه ها آپلود عکس بازیهای فکری 45حرکت ورزشی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
روزمره گی ها آشپزی رژِیم غذایی |
|
RSS
|